حالا خوب میدونم که دارم علائم افسردگی رو از خودم نشون میدم. بیمیلی به آدم ا و فعالیتهایی که هم توشون بهترین هستم و هم بهشون علاقه دارم بزرگترین نشونهی افسردگی منه. آشفتگی شغلی و عاطفی هم نشونهی دیگه شه. علاقه به خواب مکرر و بینظمی حتی در اتاقم. حالا واکنش من چیه؟ تلاش برای پنهان کردن این افسردگی از بقیه که انگار تلاش وحشتناکیه. بزرگترین تلاشم برای زمانیه که وارد کلاس درس میشم و سعی میکنم خودم رو فراموش کنم. خودِ افسرده، خسته و بیانگیزم رو.
درس خوندن برای دکتری رو حتی شروع نکردم و ازین بابت سخت پریشونم و البته توانش رو در خودم نمیبینم. شاید هم تنها راه نجاتم همین باشه. چونکه این وضعیت سالهای آینده عوض نمیشه و تنها راهش قرار گرفتن در یک وضعیت دیگهست.
این وسط فکر میکنم که من بیشترین تلاشم رو برای عشق کردم؟ برای نگه داشت این عشق؟ درحالی که در مرحله ی پیشرفت این عشق دچار خطای بزرگی شدم و درخواستی رو نا به جا مطرح کردم، حالا از دست رفتنِ همهش رو چطور تاب میارم؟ فکر میکنم که عاقبت روابط عاطفی من جز شکست نیست و خدا میدونه چقدر این قضیه عذابم میده. چقدر عذابم می ده.
تمام دیشب بارون شدید می بارید. این نوع باریدن بارون منو مضطرب میکنه. وقتی 8 سالهم بود سه شبانه روز بارون اومد و جوی آب کنار خونه رو تبدیل کرد به رودخونهای خروشان و باعث شد نصفهشب دیوار حیاطمون رو تخریب کنه و به بدنهی خونه بخوره. تموم کوچه تا یک متر آب بود و توی حیاطمون حدود یک متر و نیم آب جمع شده بود. وحشتناک بود. همین پیشزمینه من رو از بارش مداوم بارونِ این شهر میترسونه.
ساعت چهار صبح بود که از صدای شدید بارون از خواب پریدم و با ترس به رودخونهی خروشان کنار خونه نگاه کردم. گوشی رو برداشتم تا بهش پیام بدم و بگم یادته من از بارون شدید میترسیدم؟ بارون شدیده، تو نیستی و تموم ترسهای دنیا تو قلب من جمع شدن. ندادم اما، فکر کردم چه فایده؟ بعد از این یه دنیا ترس دور و بر من رو خواهند گرفت که من نمیتونم به کسی پیام بدم تا دلداریم بده. پس بذار الانم ندم.
ساعت شش و نیم معاون مدرسه زنگ زد و گفت به علت آب گرفتگی معابر همهی مدارس شهر تعطیل هستند، پس من خوابیدم. ساعتها خوابیدم و گذاشتم خوابها منو ببرن. مثل بارون که شهر رو.
درباره این سایت