محل تبلیغات شما

حالا خوب میدونم که دارم علائم افسردگی رو از خودم نشون میدم. بیمیلی به آدم ا و فعالیتهایی که هم توشون بهترین هستم و هم بهشون علاقه دارم بزرگترین نشونهی افسردگی منه. آشفتگی شغلی و عاطفی هم نشونهی دیگه شه. علاقه به خواب مکرر و بینظمی حتی در اتاقم. حالا واکنش من چیه؟ تلاش برای پنهان کردن این افسردگی از بقیه که انگار تلاش وحشتناکیه. بزرگترین تلاشم برای زمانیه که وارد کلاس درس میشم و سعی میکنم خودم رو فراموش کنم. خودِ افسرده، خسته و بیانگیزم رو. 

درس خوندن برای دکتری رو حتی شروع نکردم و ازین بابت سخت پریشونم و البته توانش رو در خودم نمیبینم.  شاید هم تنها راه نجاتم همین باشه. چونکه این وضعیت سالهای آینده عوض نمیشه و تنها راهش قرار گرفتن در یک وضعیت دیگهست. 

این وسط فکر میکنم که من بیشترین تلاشم رو برای عشق کردم؟ برای نگه داشت این عشق؟ درحالی که در مرحله ی پیشرفت این عشق دچار خطای بزرگی شدم و درخواستی رو نا به جا مطرح کردم، حالا از دست رفتنِ همهش رو چطور تاب میارم؟ فکر میکنم که عاقبت روابط عاطفی من جز شکست نیست و خدا میدونه چقدر این قضیه عذابم میده. چقدر عذابم می ده.

[ از رنجی که می برم]

[مثل رنج که قلب منو]

رو ,هم ,افسردگی ,حالا ,میکنم ,علاقه ,فکر میکنم ,میکنم که ,که من ,بیشترین تلاشم ,تلاشم رو

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

فشردَه توسعه تکنولوژی دانش آوران